
حالم خوب نبود و روی تخت خوابیده بودم. یک دفعه صدای اب و ظرف آمد. یکی داشت ظرف میشست. پسر کوچکم روی پنجههای پاهایش ایستاد ها بود و با مایع دستشویی!! ظرفهای افطار را میشست. پ.ن: باورم نمیشه ام امسالباید بره پیش دبستانی. احساس میکنم خیلی کوچیکتر از برادرشه در این مرحله....
ادامه مطلب
مامان اینا رفتند سمت مرز که ان شاء الله برن برای پیاده روی اربعین. و من هنوز نرفته دلتنگ شده ام. مامان که تهران نیست من عمیقا احساس تنهایی می کنم. وقتی تلفن رو بر می دارم می مونم به کی زنگ بزنم. برای کارهام با کی مشورت کنم و درد و دل هام رو کجا ببرم؟ موقع حال بدی کجا برم که با حال خوب برگردم؟...
ادامه مطلب
یکی از بزرگ ترین لذت ها در زندگی، لذت خواندن است. من هنوز لذتی را که از اولی ,ن خواندن اسم مغازه ها بردم، به یاد دارم. مادر ,ی کردن یک نوع زندگی دوباره است. این روزها این لذت را دوباره از نوع تجربه میکن...
ادامه مطلب
مادر یکی از شاگردام داشت از بچه اش ناله می کرد: می گفت: بهش می گیم توی مهمونیا چادرتو بردار. فلان کساش حوزه میرن، آرایش می کنن، لاک نزنن، برق ناخن دارن، این هیچی. بهش میگیم شلوار روشن بپوش، میگه نه زیر چادر دوست ندارم. میخواد بره دانشگاه الزهرا، باباش گفت: اصلا اجازه نمیدم. من هنوز که هنوزه یادش میفتم هنگ می کنم!! هیچ کس به چیزی که داره راضی نیست. *همه اینا رو با این پیش فرض بخونید که خانواده ای کاملا مذهبین. من هیچ نشانه ای از زیاده روی تو دخترش ندیدم. یه دختر باهوش، زرنگ، خوش پوش، شیک و زیباست....
ادامه مطلب
وقتی کتاب "تربیت بدون فریاد"، "من دیگر ما" و "به بچه ها گفتن،..." رو خوندم و می خونم، بیش از همه چی مامانم میان جلوی چشام. احساس می کنم چقدر سیستم تربیتیشون درست بوده. مامانم خیلی صبر بودن و هستن، توی بایگانی ذهنم یه مورد داد و فریادم ثبت نشده. حسابییییییییییییی هم شنونده خوبی بودن و هستن، جوری که من بعد ازدواج غصم بود حرفامو بعد از این به کی بگم. نمی دونم چرا با این همه درستی من اینقدر ایراد دارم؟!!...
ادامه مطلب